تبليغاتX
قديميترين وبلاگ عاشقانه {SheShe.Ir}
وبلاگ عاشقانه,سایت عاشقانه,عکس عاشقانه
90/11/04
بادکنک عشق
سلام دوستای گلم

چند وقتی نبودم و نیومدم بهتون سر بزنم و یا جواب نظرات رو ندادم...نزارید رو حساب بی معرفتی...بزارید رو حساب این زندگی که وقتی برامون نمیزاره تا یکم به دوستای گلمون برسیم.

خیلیها نظر گذاشتید واسه پست قبلی و درخواست آهنگ رو کردید تصمیم گرفتم این آهنگ رو تو وبلاگ خودم بزارم، هم برای گوش کردن و هم دانلود...الان موزیک وبلاگ همین آهنگ هست که میتونید گوش کنید و لینک دانلود هم اینجا قرار میدم برای دوستای نازنینم.

لینک دانلود آهنگ ستار

حالا بریم سر درد و دل خودمون;

یادش بخیر روزهائی نه چندان دور دست در دست هم بادکنک عشق را بر آسمان رهائی میدادیم تا اطرافیانمان از حضور عشقی گرم باخبر شوند.

آن روزها با بوسه های عاشقانه این بادکنک را باد میکردیم و با گرمای دستان خودمان آن را گره میزدیم و با درآغوش گرفتن همدیگر آن را به آسمان میفرستادیم. بادکنکها خوشحال و سرخوش بودند...آسمان آنجا آبی و دلنشین بود و زمین آنجا فرشی از گلهای خداوند.

چه زیبا بود...چه زیبا بود و چه زیبا بود

امروز با غم دوریت بادکنها را باد میکنم و با دلتنگی حضورت آنها را گره میزنم و با پاک کردن اشکهایم آنها را به آسمان میفرستم که شاید یکی از آنها به دست خداوند برسد و بداند اینجا موجودی سرا پا غرق عشق است ، عشقی که از خود خداوند به ارث برده است و امیدوار است همان خداوند روزی این موجود را در آغوش بگیرد و با دستان گرمش اشکهایش را از گونه هایش پاک کند و با یک لالائی زیبا او را به خواب ببرد.خوابی که دیگر بیداری نداشته باشد.


دوستت دارم

+ نوشته شده توسط محمد.
90/10/24
برس ای عشق به فریاد دلم
سلام دوستان گلم و همراهان همیشگی

انقدر گفتید قالب جدید قشنگ نیست مجبورم کردید دوباره قالب قدیمی رو بزارم با اینکه خودم از قالب جدید خیلی بیشتر خوشم میومد چون با تمام قالبهای وبلاگها متفاوت بود اما دیگه چه کنیم حرف شما برام ارزش داره.

این بابت قالب... شعر این پست مال یکی از ترانه های ستار هست که اسم شاعر رو نمیدونم،من این آهنگ رو با تمام وجودم دوست دارم و سالهاست باهاش زندگی میکنم.فقط خواهشا رو هوا نگید قشنگه...دوست دارم کسی که واقعا این شعر رو درک میکنه بیاد بگه قشنگه.

در دل کوه غرور بر سر قله ی کوه

قلعه ای از فولاد قد کشیده سوی نور

کسی از این همه مرد دستی از این همه دست

فاتح قلعه نشد نه به تدبیر و نه زور

روح من آن کوه است دلم آن قلعه ی سرد

که ندارد به درون ترس شکست

هردم از جوشش خشم یا غم و کینه و مهر

میرود برج دلم دست به دست

آه ای عشق و امید باطل فتح کن قلعه ی فولاد دلم

دلم از کینه و نفرت پوسید برس ای عشق به فریاد دلم

دوستت دارم

+ نوشته شده توسط محمد.
90/10/19
با خیالش صبح را شب میکنم


آسمان آن شب کمی آشفته بود
ماه غمگین بود و گویا خفته بود

سایه بود و خالی از مهتاب شب
من اسیر غم در آن گرداب شب

دل ز نوش غم چو مستان گشته بود
سوز دل سوز نیستان گشته بود

بغض من بشکست آنشب ناگهان
از صدای ساز بی وقت شبان

راز من بر هر کسی شد آشکار
آنشب از بس بود این دل بی قرار

باز لیلی راه را گم کرده بود
بهر هر مجنون تبسم کرده بود

باز باید عاشقی بی می شوم
باز یک بازیچه دست نی شوم

سینه ام را وقف سوز نی کنم
بهر این دل ناله و هی هی کنم

بخت بد دیگر برایم رو شده
پشت هم غم ها که تو در تو شده

عشق با او برگ پایانی نداشت
خشک چشمم ذره بارانی نداشت

این خراب آباد دل آباد بود
کوه ویران،برد با فرهاد بود

عشق بر هر کس سرایت کرده است
از جدایی ها روایت کرده است

حاصلش تنها فقط رسوا شدن
ناگهانی غرق در غم ها شدن

من ندانستم دو چشمم کور بود
خواب و رویایی سراسر شور بود

در خیالی خام همچون حور بود
آشنایم بود و لیکن دور بود

صورتم بهرش پر از چین گشته است
یارم از آن کدامین گشته است

با خیالش صبح را شب میکنم
شب به شب از دوریش تب میکنم

تب به من حال رهایی میدهد
نوشداروی جدایی میدهد

رقص اشک و آه بر چشم ترم
رقص شبنم های تب بر پیکرم

از جدایی پایکوبی میکنند
بهر این دل کار خوبی میکنند

سوز دل از آتشش فریاد شد
سرنوشتم بدتر از فرهاد شد

با توام فرهاد شیرینت چه شد
آرزوی پاک دیرینت چه شد

باز کوه بیستون در انتظار
مرگ شیرین حیله دشمن تبار

هان ای مجنون چرا اینگونه ای
دیده ات پر خون چرا اینگونه ای

باز برخیزید از خواب گران
باز مستی سر دهید ای عاشقان

در خیالم با که میگویم سخن
ای دل مجنون چه می خواهی ز من

لیلی و مجنون فقط افسانه بود
آه مجنون این دل دیوانه بود

بعد از این بر او نیم عاشق تبار
نیست با این بیستون ها هیچ کار

کاش میدانستم این را پیشتر
هر که عشقش بیش دردش بیشتر

شک ندارد دل پشیمان میشود
در شبی تنها پریشان میشود

آن زمان دل از مداوا خسته است
لیک بر یاری دگر دلبسته است

با تشکر از دوست عزیز (مجید مظاهری) بابت ارسال این شعر و تشکر از دوست محترمشان بابت گفتن این شعر خیلی زیبا

+ نوشته شده توسط محمد.
90/10/14
دلم تنگته

با حس عجیبی ، با حال غریبی  دلم تنگته

پر از عشق و عادت ، بدون حسادت دلم تنگته

گله بی گلایه ، بدون کنایه  دلم تنگته

پر از فکر رنگی ، یه جور قشنگی  دلم تنگته

تو جایی که هیشکی ، واسه هیشکی نیستو ، همه دل پریشن!

منه دل شکسته ، با این فکر خسته  دلم تنگته

با چشمای نمناک ، تر و ابری و پاک  دلم تنگته

ببین که چه ساده ، بدون اراده  دلم تنگته!

مثله این ترانه ، چقدر عاشقانه دلم تنگته

دلم تنگته …

دوستت دارم

+ نوشته شده توسط محمد.
90/10/07
سپردمت به روزگار ..


هر بلا سرم بیاد از عشق و دلدادگیمه
از این دل پر زده و از این همه سادگیه
ای دل من تو هم بشو یه بی وفا مثل همه
کی مثل تو توی شب ها پر از عذاب و ماتمه
هیچ کسی اشکامو ندید هر کی اومد ازم برید
اما یکی به راحتی دل ساده مو خرید
چطور دلش اومد بره اون که میگفت عاشقمه
هر چی عذاب بده منو بهش بگین بازم کمه
هر چی بلا تو دنیا بود سرم آوردی به خدا
تو رو خدا یه کاری کن برو بشو ازم جدا
جدایی خیلی بهتره واسه دلم اینو بدون
تو هم برو سوی خودت با هر کسی خواستی بمون
شکسته شد صافی دلم نشسته اشک رو گونه هام
آروم آروم دارم میرم بگذرم از گذشته هام
گذشتم از نگاه تو سپردمت به روزگار

سپردمت به روزگار ...

دوستت دارم

+ نوشته شده توسط محمد.
90/09/30
بمان برای روزهای خستگی

دیری است آوازهای من

از زخمه ساز نام تو آغاز می شود

وز دوریت گل واژه های اشک

از ابرهای حنجره ام لب باز می کند

ای گمشده

ای دورتر ز خاطرات کودکی

اینک میان جنگل فراق تو

این ساز خسته ام

دیوانه وار آوازهای بی قرار را

برزین بالهای خاطره ام رم می دهند

من می مانم من می مانم

با نام تو با یاد تو با روزهای دیدنت

با روز سخت رفتنت

و باز می بینمت به روی زلف باد

که به دوردستها خیره گشته ای

و ابرهای سوگوار به روی شانه های تو

سرود گریه ساز کرده اند

نرو نرو نرو

بمان برای روزهای خستگی

برای روزهای پرخیال شب

بمان.....

دوستت دارم

با تشکر از زهرا خانوم برای ارسال این شعر زیبا

+ نوشته شده توسط محمد.